ارسال های قرار گرفته در داستان

مارس 9, 2009

شاهزاده و دختر فقير

سال ها پيش در يك سرزمين دور شاهزاده اي وجود داشت که تصميم به ازدواج گرفت. او  ميخواست با يکي از دختران سرزمين خودش ازدواج کند. به همين دليل همه دختران جوان آن  سرزمين رو دعوت کرد تا سزاوارترين دختر را انتخاب کند.در بين اين دخترا دختري وجود داشت که خيلي  فقير بود اما شاهزاده را خيلي دوست داشت ومخفيانه عاشقش [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

ژانویه 6, 2009

Muzik

اين موزيك هم تقديم به همه عزيزانيكه ازين وبلاگ ديدن مي كنند اميد وارم كه خوش تان بياد ! شاد باشيد

دانلود آهنگ

» باقی این نوشته را بخوانید ...

دسامبر 30, 2008

پسر عاشق

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت بعد از پیوند کلیه در [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

دسامبر 21, 2008

عشق واقعي

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر شوهرش می باشد

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

دسامبر 19, 2008

سخن عشق

متین ترین کلمه عشـــق است **** جذاب ترین کلمه آشنــــایی است
پاکترین کلمه وجدان است *** زشت ترین کلمه خیــــانت است
بدترین کلمه بی وفـــایـی است *** سخت ترین کلمه تنهــــایــی است ____
و تلخ ترین کلمه جـــــدایی است

» باقی این نوشته را بخوانید ...

اشك

دیشب به فکرت بودم که يك قطره اشک از چشمانم جاری شد *
از اشک پرسیدم چرا آمدی ؟
گفت: به چشمانت کسی هست که دیگر آنجا جای من نیست.

» باقی این نوشته را بخوانید ...

اسير عشق

چه کسی خواهد دید * مردنم را بی تو * گاه می اندیشم * بی تو مردم * گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ * آن زمان  که خبر مرگ مرا * از کسی می شنوی
روی تو راکاشکی می دیدم * شانه بالا زدنت را بی قید *
فسوس کاشکی می [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

دسامبر 17, 2008

حقيقتي پنهان

روزی روزگاری پسر فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

دسامبر 16, 2008

عشق ثروت و موفقیت

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در خانه ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...
|