مارس 9, 2009

شاهزاده و دختر فقير

سال ها پيش در يك سرزمين دور شاهزاده اي وجود داشت که تصميم به ازدواج گرفت. او  ميخواست با يکي از دختران سرزمين خودش ازدواج کند. به همين دليل همه دختران جوان آن  سرزمين رو دعوت کرد تا سزاوارترين دختر را انتخاب کند.در بين اين دخترا دختري وجود داشت که خيلي  فقير بود اما شاهزاده را خيلي دوست داشت ومخفيانه عاشقش شده بود . وقتي دختر قصه ما ميخواست به مهماني شاهزاده بره مادرش برايش گفت دخترم چرا ميخواي به اين مهماني بروي تو نه ثروتي داري نه زيبايي خيلي زياد . دخترک گفت مادر اجازه بده تا وو شانس خودم را امتحان کنم تا حداقل براي آخرين بار اوراببينم.

روز مهماني فرا رسيد. شاهزاده روي به تمام دخترا کرد و گفت من به هر کدام از شما يه دانه گل ميدهم و هر کس که ظرف شيش ماه زيباترين گل دنيا را پرورش بدهد همسر من ميشه. دخترک فقير هم دانه را گرفت و آن را داخل گلدان کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دخترک با تمام علاقه به گلدان ميرسيد و به اندازه برايش آب و آفتاب ميداد اما بي نتيجه بود و هيچ گلي سبز نشد.

سرانجام شيش ماه گذشت و روز ملاقات فرا رسيد. دخترک گلدان خالي خودش را به دستاش گرفت و به صف ايستاد. اما دختراي ديگر هر کدام با گلهاي بسار زيبا و جالبي که به گلدان داشتند به صف ايستاده بودن. شاهزاده به گل ها و گلدان ها نگاه ميکرد اما از هيچ کدام راضي نبود . تا اينکه نوبت به دخترک فقير رسيد . دخترک از اينکه گلي به گلدان نداشت خجالت ميکشيد اما شاهزاده وقتي گلدان خالي را ديد با تعجب و تحسين به دخترک خيره شد . روي به تمام دخترا کرد و گفت اين دختر ملکه آينده اين سرزمينه. همه متعجب شده بودن دختراي ديگر با گلدانهاي قشنگي که داشتن حرسشان گرفته بود. همه به شاهزاده گفتن که او دختر اصلا گلي به گلدان نداره . شاهزاده گفت بله درسته که هيچ گلي داخل اين گلدان سبز نشده اما بايد بدانيد که همه دانه هايي که من به شما داده بودم خراب بودن و اصلا نبايد گلي ازآندانه ها سبز ميشد . همه شما تقلب نموده ايد ………….

ولي اين دخترک زيبا به خاطر صداقتش سزاوارترين دختر اين سرزمين است

ژانویه 6, 2009

Muzik

اين موزيك هم تقديم به همه عزيزانيكه ازين وبلاگ ديدن مي كنند اميد وارم كه خوش تان بياد ! شاد باشيد

داستان

دانلود آهنگ

دسامبر 30, 2008

پسر عاشق

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در شفاخانه بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر. چشم هایش همیشه به دری بود که همه از آن وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن ازشفاخانه به خودش گفته بود که شاید پسر  دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی معني که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبانی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا آدمهاي پيدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک پول بگیرد . و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است ..

دسامبر 21, 2008

عشق واقعي

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر شوهرش می باشد

داستان

م

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

داستان

م

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد

داستان

م

لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند

داستان

م

در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شيون مي پردازد

داستان

م

در آخر مطمئن می شود که عشق او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد

داستان

م

__________________________________________________________________________________________________________________

گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است .

دسامبر 19, 2008

سخن عشق

متین ترین کلمه عشـــق است **** جذاب ترین کلمه آشنــــایی است

پاکترین کلمه وجدان است *** زشت ترین کلمه خیــــانت است

بدترین کلمه بی وفـــایـی است *** سخت ترین کلمه تنهــــایــی است ____
و تلخ ترین کلمه جـــــدایی است

داستان

اشك

داستان
دیشب به فکرت بودم که يك قطره اشک از چشمانم جاری شد *
از اشک پرسیدم چرا آمدی ؟
گفت: به چشمانت کسی هست که دیگر آنجا جای من نیست.

اسير عشق

چه کسی خواهد دید * مردنم را بی تو * گاه می اندیشم * بی تو مردم * گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ * آن زمان  که خبر مرگ مرا * از کسی می شنوی
روی تو راکاشکی می دیدم * شانه بالا زدنت را بی قید *
فسوس کاشکی می دیدم * من به خود می گویم * چه کسی باور کرد ___________

جنگل جان مرا __________________
آتش عشق تو خاکستر کرد !!!!!!!

دسامبر 17, 2008

حقيقتي پنهان

روزی روزگاری پسر فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. به طور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز كرد.پسرك با دیدن چهره زیبای دختر حولكي شد و به جای غذا ، فقط یك گيلاس آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك گيلاس بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكیه ما ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می كنم» سالها بعد دختر جوان به شدت مريض شد.دوكتوران محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در شفاخانه مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت مريض و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامی كه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق مريض حركت كرد.لباس داكتري اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان مريضش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه مريضي ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید. آخرین روز بستری شدن زن در شفاخانه بود.به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد.چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند: «بهای این صورتحساب قبلاً با یك گيلاس شیر پرداخت شده است .

دسامبر 16, 2008

عشق ثروت و موفقیت

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در خانه ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»

زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي زنش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان مااست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید……